استقلال و اقتصاد

یک شاخه از توییت‌های امروزم راجع به اقتصاد و استقلال و رهبری

از ۱۵ سالگی خارج از ایران زندگی می‌کنم و تا الان برنامه‌ی برگشتن به ایران قبل از ۳۰-۳۵ سالگی رو نداشتم ولی الان چند روزه دارم به شدت دارم فکر می‌کنم بعد از فارغ‌التحصیلی (سال بعد) برگردم برم سربازی، ترجیحا یه روستا یا یه جای دور

که اگه زمانی بیکار بودم بتونم به بچه‌های کوچیک اون اطراف ۴ تا چیز یاد بدم. این همه چیز یاد گرفتیم اینجا.


الان هم وضع کشور یه طوریه که جدا از سیاست و فساد، مشکلات فرهنگی‌مون داره به همون اندازه به ضررمون تموم میشه. فرهنگ کار مثلا یه نمونه‌شه. من در مالزی از مردم چینی فرهنگ صحیح کار کردن رو یاد گرفتم. تو فرهنگ چینی دانش‌آموزا تو تعطیلات مدرسه میرن کار پیدا میکنن.


بعد از دبیرستان یادمه دوستم فلکس‌واگن آخرین مدل داشت ولی تابستون میرفت تو فروشگاه آدیداس از ۹ صبح تا ۶ غروب کار می‌کرد، ساعتی حدود ۶ هزار تومن اون موقع. بحث نیاز مالی نبود، بحث استقلال مالی و ذهنی بود. من هم ازشون یاد گرفتم و از همون موقع تا الان هر وقت بیکارم هرکاری بود میکنم.


مشخصا بعد از دبیرستان چند مدت تو رستوران کار کردم، ساعتی ۵ تومن. اولش بابام ناراحت شده بود و یه کم حس میکنم به غرورش برخورده و فکر میکرد به عنوان یه پدر به اندازه کافی سخت کار نکرده که من مجبورم کار کنم 😅 که مجبور شدم دقیقا توضیح بدم بحث پول نیست.


الان دانشجوی سال آخر هوش مصنوعی هستم، گاهی وقتا پروژه برنامه‌نویسی می‌گیرم، بعضی وقتا ایونت (event) برگزار میکنم به صورت فری‌لنس و اخیرا ۳ ماه هم باز تو یه همبرگری کار کردم. من با خونوادم اینجا زندگی میکنم و ما فقیر نیستیم، ثروتمند هم نیستیم، متوسطیم از لحاظ مالی.


ولی باید مستقل بود. فساد هم که از ریشه‌کن بشه، ما باید برای فرهنگ استقلال در کشورمون یک فکری کنیم. کشور و حکومت ما مثل پدریه که خودش زندگیه سختی داشته تو جوونی، به همین خاطر الان چون نمیخواد بچه‌هاش هم همونقدر سختی بکشن، بهشون میگه «من سخت کار میکنم براتون، شما راحت زندگی کنید». زیباست اما اشتباهه.


و به برگشتن فکر میکنم چون اونقدر مستقل شدم که دیگه دوست ندارم به دیگران امید ببندم برای بهبود زندگی خودم و دیگران. کشورمون بعد از انقلاب و بعد از شهادت شهید بهشتی و مطهری و ... دیگه انسان متفکر جدیدی تولید نکرده. مثل سیستمی شدیم که به صورت خودکار مهره‌های اصلیشو می‌سوزونه.


در چنین شرایطی به نظرم راهکار امید بستن به رهبران نیست. راهکار اینه که هرکسی در هر مقیاسی پا پیش بذاره و رهبری کنه. رهبری همیشه به معنی رهبری یک ملت یا گروه نیست، رهبری با «رهبری خود» شروع میشه. عکس از کتاب Leadership Pipeline

DhGJ1znVAAAw-k2.jpg

دیدم یک استاد دانشگاه در تلویزیون میگفت اقتصاد ۴۰۰ بیلیون دلاری ایران ۲۳۰هزار تا مهندس داره، و اقتصاد ۲۰ تریلیون دلاری آمریکا هم ۲۰۰هزار تا مهندس داره. همچنان اما در زاهدان و خرمشهر و ... مشکل تصفیه آب داریم.


من مهندسین رو سرزنش نمیکنم، ولی اینو خوب می‌فهمم که اگه دانشجویی یا دانشجویانی یه روزی بلند شدن و برنامه‌ای شروع کردن که از تهران و شهرهای بزرگ برن و شهرهای مظلوم و محروم، قطعا این رهبریشون کاملا میتونه عملی باشه و مفید. انتظار از کسی ندارم، مخصوصا بعد از این همه سال خارج‌نشینی. آرزوی شخصی خودمو دارم بیان میکنم، که یه روزی بتونم تخصصمو در جایی از کشور استفاده کنم حتی اگه پولی توش نباشه. جای خواب و غذا کافیه.


ببینید در دنیا چه تعداد از دانشجوها اروپایی یک سال از درسشونو مرخصی میگرن که برن آسیا یا کشورهای دیگه‌ای در اروپا و کشاورزی کنن، برای تفریح و رشد. ۶ ماه کشاورزی میکنن، در ازای جای خواب و غذا. زندگی خیلی کوتاه نیست، زندگی خیلی بلنده. باید حاضر باشیم گاهی وقتا زیر پامونو ببینیم.


باید امیدوار بود.

/ 0 نظر / 32 بازدید